حكيم ابوالقاسم فردوسى

218

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سياوش گفت اكنون كه ناچارم با تو چوگان بازى كنم بايد كه ياران خود را از ايرانيانى كه با من آمده‌اند برگزينم و چون افراسياب راى وى را پسنديد شهزاده هفت تن از يارانش را برگزيد و شبگير همه با هم به ميدان چوگان بازى رفتند . سياوش چنان در اين كار هنرنمايى كرد كه همه انگشت حيرت به دندان گزيدند و به آواز گفتند هرگز سوار * نديديم بر زين چنين نامدار پس از پايان يافتن چوگان بازى همه شاد و خندان به كاخ بازآمدند . خوان گستردند ، مجلسانه آراستند و به شادخوارى نشستند . پس آنگاه خلعتى گرانمايه به سياوش فرستاد ، و روزى به او گفت : مىخواهم روزى با هم به شكار برويم ، و چون آماده شدند با گروهى از سران ايران و توران به نخجير رفتند . در آن روز نيز شهزاده از هنرنمايى خود چشم همگان را خيره كرد . به زن دادن پيران دختر خود را به سياوش روزى پيران و سياوش گرم و مهربان با هم نشسته بودند . پيران به شهزاده گفت : از اين مهربانى كه بر تست شاه * به نام تو خُسبد به آرامگاه چنان دان كه خرم بهارش تويى * نگارش تويى غمگسارش تويى اما پدرت پير شده ، و تو نه زن دارى نه برادر ، نه خواهر ، و شاخ گلى را مانى كه تنها كنار چمن روييده است . پس از مرگ كاووس تو شهريار ايران خواهى شد ، و دريغ است اكنون تنها بمانى . افراسياب سه دختر تازه رسيده دارد كه هر كدام به زيبايى از ماه گرو مىبرد . گرسيوز را نيز سه دختر است ، تازه جوان و خوبروى و دلارام . من نيز چهار دختر در شبستان دارم كه جريره بزرگتر از آن سه ديگر است و به ديدار از ماه بهتر و اگر راى باشد ترا بنده‌ايست * به پيش تو اندر پرستنده ايست